به خدا! وعده های خدا حتما محقق خواهد شد.
سر خودمان را با عنوانهای مختلف کلاه نگذاریم.
هر آنچه در مورد تحقق نتایج عمل و رفتار انسانها به عنوان پاداش یا عذاب، در قرآن و بیان پیامبران و ائمه و صالحان و عابدان به آنها اشاره شده است، تخلف ناپذیر است.
حتما نتایج عمل و رفتار خودمان را به شکل پاداش و عذاب هم در این دنیا و هم در آخرت خواهیم دید.
به خدا! خواهیم دید.
به هشدارهایی که خدا در قرآن داده است توجه کنیم.
تکیه به انسان، به جای امید به رحمانیت خدا، جز خسران نتیجه ای نخواهد داشت. درجه ی علمی، مقام و پول و ... و هر آنچه از تکیه ی انسان به انسان بدست بیاید، نعمت نیست، نقمت است.
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 23:10  توسط صبا
|
حدیث (15) امام جواد علیه السلام :
ثَلاثٌ مَن کُنَّ فِیهِ لَم یَندَم: تَرکُ العَجَلة ، وَ المَشوِرَة ، وَ التَّوَکُلُ عَلَی اللهِ عِندَ العَزمِ؛
سه چیز است که هر کس آن را مراعات کند، پشمیان نگردد: 1 -اجتناب از عجله ، 2 -مشورت کردن، 3- و توکل بر خدا در هنگام تصمیم گیری.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 23:34  توسط صبا
|
گاهی در عجبم از کسانی که خدا خداگویان! دست نیاز به سوی فرزند آدم دراز می کنند و از خدا گلایه می کنند.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 22:50  توسط صبا
|
شعر خواني بود.
سخنراني هاي كوتاه با موضوع عرفان كوانتوم.
پذيرايي با چاي و شيريني.
چهره هاي اميدار و خندان هم بود.
موسيقي بود و همراهش تصويرهايي با چهره هايي شادتر .
و ساعاتي شيرين در كنار دوستي كه دوست داشتي ساعاتي كنارش باشي.
عصر دوشنبه اي كه صبح سه شنبه به خوابي شيرين مي مانست.
خوابي شيرين كه دنباله ي خواب شيرين يكشنبه شبم بود.
به خاطر همه ي مهربانيهايت ممنونم خانم اوجاقي عزيزم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 13:49  توسط صبا
|
شعله های آن زندگیها در کام گرفت و بلعید.
جرقه های این آتش و دود حاصل از آن، از اهواز و آبادان و خرمشهر و باختران و ... که پیر و جوانش، بیرحمانه طعمه این آتش بودند فراتر رفت.
در هر شهری خانه ای یکی پس از دیگری سوخت و خاکستر شد.
و باد سالهاست که خاکستر ساکنان این خانه ها را با خود جابه جا می کند. دیروز از جنوب به شمال، از غرب به شرق و امروز از شمال به جنوب و از شرق به غرب.
اگر امروز، آسمان شهر و دلهایمان غبارآلود است. غبار هر دو آسمان، حاصل خاکستر دلها و عمرهای سوخته ی پیران و جوانانی است که باد آن را هر روز با خود جابه جا می کند.
پایان مطالعه "کتاب قلب طلایی" مصادف شد با تشییع پیکر شهدای گمنام جنگ،در روز وفات دخت پیامبر.
هنوز بعد از سالها، هر چند ماه یکبار شاهد دهان باز کردن زخمهای دل مادران و خواهرانی هستیم که سالهاست چشمان گریانشان منتظر عزیزانشان است.
این است نتیجه جنگ.
"کتاب قلب طلایی" نوشته زهرا اسدی که مدتی است به امانت از دوستی به دستم رسیده است، داستان زندگی دختر جوانی است که به زبان خودش بازگو می شود. آشنایی اش با یک خلبان جوان نیروی دریایی ارتش، که این آشنایی مصادف می شود با شروع جنگ تحمیلی و ... .
داستان، داستان عشق و وفاداری دختر را نسبت به این خلبان جوان، آنهم تا مدتها بعد از جنگ بازگو می کند.
داستان زیبایی است.و ممنونم از دوست خوبم خانم واعظی که این کتاب امانتی بود از او در دست من.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:8  توسط صبا
|
لباس پوشیدم و چتر برداشتم. برای شنیدن آواز باران. قطرات باران بر روی چتر می كوبد و هوش از سر من دیوانه ی باران می برد.
وقتی در عبور از پیاده رو خیابانهای شلوغ مرکز شهر، مست آواز بارانم، لحظه ای خودم را در دوران 10 تا 13 سالگی و در خیابانهای خلوت و خیس از باران تند و پر حجم گیلان می بینم. خیابانی خلوت و صدای بارانی که به شدت به شیروانی های خانه های کنار خیابان و برگ درختان برخورد می کند. کلاه کاپشنم تا روی چشمانم را پوشانده و بارانی که قطره ای نیست و مثل سیل از آسمان روی سرم می ریزد، هوش و عقل ام را یکجا با خود برده و من مست این آواز، خود را مست و مست تر می خواهم.
و چون این مسیر کوتاه از مدرسه تا خانه، از باران سیرابم نمی کند. حالا وسط حیاط ایستاده ام، ساكت و بي حركت مثل یک مجسمه. باران به شدت می بارد و من، باز از صدای باران سیر نمی شوم.
من از صدای باران سیر نمی شوم.
و پدر پشت پنجره به تماشا ایستاده است و می خندد. می دانم کیف می کند وقتی از جنون من برای سیراب شدن از دیدن باران و شنیدن آواز آن می گوید؛ برای فامیلهایی که در تهران اند و فکر می کنند تنهایی شمال، ما را از پا درآورده است و مقصر اصلي اين اتفاق هم پدر است.
عليرغم دلخوري و عصبانيت مادر از خيسي هر روزه لباسهايم، براي مشقت فراوان خشك كردن آنها در زير آسمان بي آفتاب پاييز و زمستان گيلان، حاضر نيستم چتر بردارم. دستها را در بند نمي خواهم. مي خواهم ذهنم از در بند نگه داشتن دستهايم براي گرفتن چتر آزاد باشد تا بيشتر لذت ببرم.
اما امروز كه در پياده روي خيابانهاي تنگ و شلوغ مركزتهران در زير باران قدم مي زنم، دستهايم در بند است و چشمهايم به كوتاهي و بلندي قد عابران، و ذهن، در بند هر دو، تا دستور تنظيم و چپ و راست كردن چتر را صادر كند تا خداي ناكرده با چشم و سر عابران برخورد نكند.
اينجا بايد دستها در بند باشد تا آواز باران به گوش برسد. از سكوت و از خانه هاي با شيرواني هاي فلزي خبري نيست. چتر را به سرم مي چسبانم تا صداي كوبش دستهاي باران را بر روی چتر بشنوم.
آواز باران را مي شنوم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 8:44  توسط صبا
|
تصور اینکه موقع تحویل سال نو قراره علاوه بر اهل خانواده، خونه ی ما میزبان فرشته هایی باشه که با هدایایی معنوی به میهمانی خونه هامون می آن، بسیار شیرینه.
در و دیوارها رو تمیز می کنی و شستنی ها رو می شوری و منظم کردنی ها رو نظم بیشتری میدی، و از اول تا آخر کار، تصور ورود فرشته ها انرژی تو رو برای ادامه کار چندبرابر می کنه تا خسته نشی و بتونی هر چه زودتر خونه رو برای ورود فرشته ها آماده کنی.
میگن فرشته ها وارد خونه هایی می شن که برای ورودشون آماده و آب و جارو شده باشه.
---------
تجربه ی آخر سال:
مرور خاطرات مکتوب گذشته، امسال برایم زیاد دلنشین نبود.
اگر چه نوشتن در مواقعی که فشار روحی زیادی رو تحمل می کنیم می تونه برای برگرداندن تعادل و آرامش، موثر باشه ولی نگه داشتن و مرور آن اصلا خوب نیست.
باید نوشت و به آب سپرد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 22:16  توسط صبا
|
ديشب تو خواب ديدم دماوند فوران كرده و مردم تهران در دشت بزرگي جمع شده اند و بدون ترس خروش دماوند را نظاره مي كنند.
۱/۱۲/۸۹
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 8:44  توسط صبا
|
رفتن آفتاب را ندیدم. و وقتی شب چادر خود را گسترد هم من نبودم.
پدربزرگم از پدربزرگش نقل می کرد که گفته بود پدربزرگش می گفت وقتی آفتاب رفت ما را به اجبار به سمت غاری در کوه راندند و از آن زمان عادت کردیم به زندگی در تاریکی.
دیروز وقتی دوباره هوس کردم آفتاب را ببینم، مادرم دوباره ته غار را نشانم داد و گفت بشمار مزار جویندگان آفتاب را!
و من دوباره شمردم،
بشمارید مزار جویندگان آفتاب را.
۱-
۲-
...
۱۰۰۰-
...
۱۰۰۰۰-
...
۱۰۰۰۰۰-
....
صانع ژاله
زادگاه این شهید، روستای خانقاه در شهرستان پاوه می باشد.
روستای خانقاه از توابع بخش مرکزی شهرستان پاوه در استان کرمانشاه، در 3 کیلومتری جنوب غربی شهر پاوه و 120 کیلومتری کرمانشاه قرار دارد.
روستای خانقاه در یک ناحیة کوهستانی استقرار یافته است.
مردم روستای خانقاه به زبان کردی و با لهجه هورامی سخن میگویند، مسلمانند-سنی و پیرو مذهب امام شافعی.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 10:39  توسط صبا
|
ده سال بود ازدواج کرده بودند و در مدت این ده سال 3 تا بچه بدنیا آورده بودند.
می گوید زمانی که با شوهرم ازدواج کردم بیکار بود. فصلی کارهایی می کرد. مثل دستفروشی.
الان هم بعد از دو سال کار کردن در یک شرکت، بیکار شده است.
در همان زمان نیمه بیکار بودن شوهرش، خودش بیکار ننشسته و 3 تا بچه به دنیا آورده بود تا الان که از نظر مالی از همه ی فک و فامیلهایشان عقب تر هستند، خدایی ناکرده از این نظر از قافله فک و فامیلهایشان عقب نمانده باشند.
3 تا بچه! با این وضعیتی که خودش می گوید دارند،در ماه حتی یک کیلو گوشت هم نمی توانند بخرند و در هفته یک کیلو میوه؛ ظاهرا داشتن نصف بچه هم زیادی است.
چه می شود کرد وقتی اعتقادمان هنوز این است که آنکه دندان دهد نان دهد.
بیچاره بچه ها! که نه به خاطر خود که به خاطر دادن آرامش و خوشبختی به دیگران بدنیا آورده شده اند.و حالا نه خود خوش اند و نه آن دیگران.
بدنیا آورده شده اند که فک و فامیلهای ننه و بابایش نگویند اینها اجاقشان کور است.
بدنیا آورده شده اند که در دوران پیری عصای دست این زن و مرد (پدر و مادر)باشند.
بدنیا آورده شده اند که این زن(مادر) را از شر بیکاری و یکنواختی کار خانه نجات دهند و سرگرمی او باشند.
بدنیا آورده شده اند که جای خالی مرد خانه(پدر) را پر کنند تا این زن(مادر) نبودش را احساس نکند.
بدنیا آورده شده اند تا عده ای که هر چند وقت یکبار ثواب خونشان کم
می شود، با کمک کردن به خانواده اش به عنوان بی بضاعتان جامعه اسلامی، آرامش گیرند.
آنکه دندان دهد نان هم دهد!
ولی اگر بتوانیم شکم بچه ها را با یک لواش و بربری پر کنیم، دلهای پر از آرزو و نیازهای اولیه برآورده نشده شان را چه کنیم که چشمهایشان با ضبط و ارسال تصویر شهر رنگین کمان، روزی چند بار آنرا
می سوزاند.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 10:5  توسط صبا
|
گررنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند
در کارخانه ای که ره عقل وفضل نیست وهم ضعیف رای فضولی چرا کند
خانم اوجاقی عزیزم
پیامتان را بعد از گذاشتن مطلب آخر دیدم. وآرزو کردم ای کاش می شد هر روز شاگرد کلاس درس زندگیتان باشم.
و پیام حضرت حافظ را بارها تکرار کردم تا ملکه ذهنم شود.
گررنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند
در کارخانه ای که ره عقل وفضل نیست وهم ضعیف رای فضولی چرا کند
متشکرم.
http://huria.persianblog.ir/
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 10:2  توسط صبا
|
اگر نباشد خواب و خوابهای شیرین، حتما استرسهایی که گاهی هر چند وقت یکبار با دیدن بعضی رفتارها بر من وارد می شود، دیوانه ام می کند.
خدایا ممنونم برای این نعمتی که عطا کردی.
ای کاش یک دریاچه پول داشتم تا با آن می توانستم تمام آدمهای بیکار کشورم را که حتی در مواردی که حقشان نیست، مجبورند دست برای هر رقمی جلوی دیگران دراز کنند، از پول سیراب کنم. (برادرم گفت شکم های گرسنه را می شود سیر کرد، ولی چشمهای گرسنه را نه).
خواهرم گفت البته بخشیدن نداشته ها خیلی آسان است، بگذار ببخشد. شاید فردا که یک دریاچه پر از پول نصیبش شد، دیگر اینقدر بخشنده نباشد.
دیشب که مجبور شدم در مقابل درخواست برخی از آدمها، علیرغم میل باطنی ام نه بگویم. فقط نگاه نگران همکارانم که شاهد فشارهای روحی حاصل از این نه گفتن هایم بودند، ته دلم را آرام می کرد. همین که احساس می کردم کنارم کسی هست که می فهمد چقدر این کار برایم دشوار است، آرامش می گرفتم. شوخی های همکارم و اینکه هر لحظه به هر شکلی می خواست خودش را کمک حالم نشان دهد، در آن وضعیت، مرا بیشتر متوجه کوچکی فکرم و ضعیف بودنم در مقابل خیلی از موقعیتهای دشوار می کرد و بزرگی تفکر و بزرگواری اش.
اینکه می شود به بسیاری از اتفاقات زندگی خندید. اینکه خنده و بی خیالی اش نه از روی نفهمیدن، بلکه به خاطر بیهودگی بسیاری از اتفاقاتی است که امثال مرا از پا درمی آورد.
دوستان بسیار خوبی دارم که تکیه گاهم هستند در زمان هایی که زنگ ساعت شماطه دارم به صدا در می آید.
دوستانی هم دارم که شاید علیرغم میل باطنی اشان این ساعت را در من به صدا درمی آورند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 13:20  توسط صبا
|
ثانیه به ثانیه کار کردن در این کار و در این طرح، با این آدمها برایم مثل این است که شکنجه گری شیطان صفت را مامور کندن سانت به سانت گوشت تن ام کرده باشند.
لحن خوبشان برایم بد و بدشان بدتر است و دل و روده ام را به دهانم می آورد موقع همصحبتی. تعریف و تمجیدشان را نوعی فحش به خودم تلقی می کنم چرا که میدانم میدانند میدانم همه ی تعریفهایشان از آدم، فقط برای خر کردن است تا این چند روز برنامه را برای خودشان به خیر بگذرانند.
از وقتی همکاری برای همراهی با این آدمها را برای کاری که فکر می کردم شوم است، پذیرفتم. قادر به حفظ سلامت بدنم نیستم. آنفلوانزایی که آدمهای ضعیف تر از من بعد از یک هفته در بدنشان مهار کردند، هنوز به صورت درد در عضله هایم و سینه و ششهایم سیر می کند. سردرد و درد عضله های گردنم کار کردن را برایم دشوار کرده.
دلم سوخت برای خبرنگاری که امروز زنگ زد و گلایه کرد که "چرا هدیه ام را نفرستادی از همکارم- من که همه خبرهایتان را کار کردم." بعد چیزهایی از فساد مالی محل کارش گفت و ... اینکه همین ها هم کمک بزرگی به آدمهایی مثل آنهاست که دریغ می شود از طرف آدمهایی مثل من!.
کار کردن با آدمهایی که در کار، جز به خود و نزدیکان خود نمی توانند فکر کنند، بدترین و مشمئزکننده ترین حالت را در طول چند هفته اخیر در من به وجود آورده است.
کمک کردن به انجام طرحی که توسط افرادی با نیتهایی شوم دنبال می شود عشق به محیط کارم را در من کشته است.
طرحی که برای اجرای آن، شخصیت و حق و حقوق هیچ کس را رعایت نمی کنند. گروهی با یک هدف سیاه. با شعار بخور تا خورده نشی. چیزی که تا امروز این اندازه اش بسیار بی سابقه بوده است.
دروغ، ریا، خبرچینی، زیرآب زنی کم ترین خصوصیات رفتاری بد این گروه است.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 17:39  توسط صبا
|
میگن انسان در پرخطرترین لحظه های زندگی یا دردناک ترین وضعیت جسمی خودش، مثل بیماریهای پردرد و شکنجه های جسمی، خدا را به زبان مادریش صدا می کنه و کمک می طلبه و به زبان مادری ناله می کنه.
این امر کمک طلبیدن به زبان مادری در موقعیت های بسیار پرخطر و یا ناله کردن به زبان مادری شاید التیام دهنده درد باشد و شاید... ، نمی دانم چرا این اتفاق می افتد.
ولی امروز در سومین روز استراحتم در خانه که به خاطر مبتلا شدنم به آنفلوانزایی است که درمانش فقط استراحت و نوشیدن مایعات گرم است، به کشف جدید و جالبی در مورد خودم رسیدم.
موقع تماشای برنامه های خسته کننده ی رسانه ملی، در عبور از چند شبکه خبری بیگانه! رسیدم به یک شبکه آذربایجانی که داشت به زبان آذری برنامه ای در مورد نظامی گنجوی پخش می کرد. هیچ وقت از دیدن هیچ برنامه ی تلویزیونی تا این اندازه لذت نبرده بودم. چقدر شیرین بود شنیدن تاریخ ادبیات و شعر کشورم به زبان مادری. زبانی که ما آذری زبانها هیچ وقت جدی و رسمی به کار نگرفته ایم. و امروز هر جمله ی 5 کلمه ای آذری ما در گفت و گو های خانوادگی، مخلوطی است از 4 کلمه فارسی و 1 کلمه آذری.
وقتی برنامه تمام شد، من آنقدر در لذت دیدن این برنامه، غرق بودم که دیگر بیماریم را فراموش کرده بودم.
آیا می شود رسانه ی ملی ما هم روزی، کردها، آذری ها، لرها، بلوچ ها، ترکمن ها، عربها، تالش ها، گیلک ها و ... را هم مثل فارس ها به زبان مادری شان مورد خطاب قرار دهد. یا اجازه ی گفت و گو به زبان مادری را هم به آنها بدهد.
برای ارتباط عمیق با مخاطب خود، با زبان مادری مخاطب، با او سخن بگویید.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 21:1  توسط صبا
|
لیلی زخم برمی داشت، اما شمشیر را نمی دید. شمشیر زن را نیز.
حریفی نبود. لیلی تنها می باخت. زیرا که قصه، قصه باختن بود.
مجنون کلمه بود. ناپیدا و گم. قصه عشق اما همه از مجنون بود.
مجنون نبود.
لیلی قصه اش را تنها می نوشت.
کتاب "لیلی ناتمام..."نوشته ی خانم عرفان نظرآهاری و هدیه ی مریم جونم که ده بار خواندمش و هر بار که به سراغ کتابخانه می روم یادم می رود که کتاب مورد نیازم را بردارم. باز نمی توانم جلوی اشتیاقم را برای خواندن آن بگیرم. ایستاده جلوی کتابخانه حداقل دو سه بخش از آن را می خوانم.
خیلی زیباست.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 20:9  توسط صبا
|
خدای من!
خدای من!
سالها پیش، تقریبا 12 سال پیش برای هفته نامه ای کار می کردم، دستمزد یکسال و سه ماه فعالیت من شد پرداخت نزدیک به 200 هزار تومان کرایه از طرف من، برای مکانی که آن هفته نامه برای نمایندگی خود در یکی از شهرهای حاشیه ای تهران اجاره کرده بود.
این بخش از زندگی ام را که به رایگان برای عده ای سودجو هزینه کرده بودم، زود از یاد بردم. چرا که عادت دارم به فراموش کردن شکستها و بی معرفتی افراد.
یکی از برادران مدیر مسئول و صاحب امتیاز این هفته نامه که سردبیر بود و آن زمان با شگردهایی که می دانست افراد را به مدت زیاد بدون هیچ حق و حقوقی به کار می گرفت و بعد به بهانه های مختلف بعد از اتمام کار، عذرشان را می خواست و راهی می کرد تقریبا به مدت دو سه ماه جلوی چشمم بود.
دلم را با این بهانه، که تجربه کسب کرده ام در این یک سال و چند ماه آرام کردم و خاطره ی تلخ کار با آن آدمها را به ناخودآگاه ذهنم سپردم.
یکی از دوستان می گفت که مدتی پیش بر حسب تصادف در خیابان انقلاب، آقای سردبیر را دیده است، می گفت اگر ببینیدش باور نمی کنید؛ ...... . می گفت نزدیک به یک ساعت در یکی از کافه تریاهای آن اطراف با او صحبت کردم. همه چیز دارد جز آرامش. و.... .
تنم به لرزه می افتد از یادآوری توصیفات دوستی که با لذت از شکست آن مرد سخن می گفت.
تنم به لرزه می افتد از فکر کردن به آینده ای که در انتظار امثال من است. خیانت، غیبت، حق خوری، سکوت در مقابل ظلم، ریا، تکبر و دهها خصلت زشت، دیگر بخشی از شخصیت مان شده است و تبدیل به اهرمی برای صعود به قله های موفقیت اقتصادی مان.
سرمایه ی اجتماعی مان را زیر پای سرمایه ی اقتصادی مان قربانی کرده ایم.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 18:36  توسط صبا
|
مرد ها در چار چوب عشق٬ به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان٬ تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن٬ احساس می کنند مردند. تا وقتی که قلب زن عاشق نشده٬ پست تر از یک ولگرد٬ عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی می کنند.
اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد٬ به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!
و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو می کنند...
<<دکتر علی شریعتی >>
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 16:26  توسط صبا
|
«یکی از نشانه های پیشرفت فکری-علمی جامعه، قطع رابطه با تحلیل های ساده ی عامیانه، به نفع تحلیل های دقیق تر و منطقی تر است. نارسایی های فرهنگی به معنی وسیع کلمه را حاصل استبداد و استعمار دانستن همانند این تفکر کهن است که زلزله و تخریب را ناشی از فسق و فجور بی حد و حصر مردم می دانست. در حالی که اتفاق افتادن زلزله و آتش فشان و نظایر آن، دربردارنده هزاران قانونمندی طبیعی و علل ویژه است.»
...
به نقل از کتاب جامعه شناسی نخبه کشی که هدیه ی دوستی است به مناسبت روز تولدم.
این روزها که همه ی بدبختی های کشور از جمله وقوع سیل و زلزله و ... به پا!! ی زنان! نه ببخشید به پا نه، به شکل آرایش مو و صورت زنان نسبت داده می شود، این جمله از این کتاب خیلی به دلم نشست، در جواب عزیزان خودم که هر از گاهی عطسه و سرفه ی طبیعت رو ناشی از بوی عطر و لوازم آرایش زنان عنوان می کنند!!!
کتاب به تحلیل جامعه شناختی برخی از ریشه های تاریخی استبداد و عقب ماندگی در ایران پرداخته است.
کتاب بسیار ارزشمندی است از علی رضا قلی.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 18:52  توسط صبا
|
دوستی می گردد و دوستی پیدا می کند.
دوستی، دوستانش را قیمت گذاری می کند.
دوستی، دوستانش را قبل از تمام شدن تاریخ مصرفشان به حراج می گذارد.
دوستی، دوستانش را ارزان می فروشد.
دوستی، فکر می کند اگر یک دوست بالفعل اش را از میان ده ها دوست بالقوه اش بفروشد، اصلا ضرر نمی کند.
+ نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 9:15  توسط صبا
|
"آنكو كه اعتماد مي كند... مهم نيست كه به چه چيزي اعتماد مي كند، همين اعتماد حاكي از معصوميت اوست.
حتي اگر بدليل اعتماد، فريب بخورد، مهم نيست، چون ارزش اعتماد بسيار فراتر از چنين فريبي است.
مي تواني همه چيز را از او بگيري، ولي اعتماد او را هرگز."
اوشو
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 16:46  توسط صبا
|
تقریبا روزی نیست که خبری از دستگیری اساتید عرفانهای تقلبی! گسترش و رواج تفکرهای خطرناک و منحرف …. را در سایتهای مختلف نخوانیم. نمی دانم این همه نگرانی برای چیست؟ مگر نه این است که همه چیز خوب و عالی پیش رفته است و می رود. همه ما هم، ماه هستیم و با عنایت و کمک بعضی ها همینطور باقی خواهیم ماند و حتی تبدیل شدنمان به آفتاب و چند برابر کردن نور زمین توسط ما، خیلی دور نیست؟!.
چندی پیش در مطالعه کتاب"کنیز ملکه مصر" نوشته میکل پیرامو و ترجمه ذبیح ا... منصوری، برخوردم به این جمله "یک عقیده، رسم یا آیین امکان ندارد در جایی، یا بین مردمی، پذیرفته شود و پا بگیرد، الا آنکه شرایط برای پذیرش آن آماده باشد، درست مثل تخمی که در زمین می پاشند، اگر خاک و زمین، آماده ی پذیرش نباشد، نه تنها محصولی ببار نمی آید که بذر هم نابود می شود و شوره زار، شوره زار باقی می ماند"
من نگران نیستم شما هم نگران نباشید! زمین این جمعیت ماه صفت به شوره زار شک تبدیل شده است، شک به خودش، باورهایش، به تو، به باورهایت، به آنها و باورهایشان که با باورهایش زمانی یکی بود و امروز نیست. دیگر چیزی را از کسی، حتی خودش هم باور ندارد. نگران نباشید، بعید است کسی بتواند تخم باور دیگری را در وجود این صاحبان شوره زار شک برویاند.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 18:41  توسط صبا
|
پرسید: چه جور آدمی است؟
گفتم: دکتر مهندسی است که کتابهای چاپ شده اش به 100 کیلو می رسد. مقاله های چاپ شده اش به 1000 متر.
با حقوق ثابت هر ماهش 15 سکه طلا می شود خرید. به اضافه درآمد متحرک اش! کن، گاهی می شود 30 سکه طلا هم خرید.
گفت: شاید سئوالم را درست نپرسیدم. منظورم این بود که چه جور انسانی است؟
ماندم جوابش را چه بدهم.
انسان!
انسان؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 1:46  توسط صبا
|
دوش دیدم سالکی گریان که میگفت/ملائک درملکوت به نیشخند نشسته اند بشریت را/نجواکنان/ایناند معظمان ما؟!/ایناند احسن الخلائق؟!...
سرگردانم.../روی مرز تن و تو.../ومیکاومت مشکوک.../با ترکه تاکی خشکیده.../لای ترکهای وجودم../تو را
از نوشته های داداش کوچولوم در فیس بوک اش کش رفتم. داداش کوچولوی۲۳ ساله ام.
+ نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 18:52  توسط صبا
|
به احترام، نه ام را که به ثانیه آماده شد به عنوان پاسخی برای خواسته اش، در سینه حبس کردم.
به احترام؛ بعد از یک روز، با پنج جمله ی بلند تقدیر، در میان یک جمله کوتاه، عذرخواهانه نه ام را در پاسخ گفتم تا غرورش را زیادی نشکسته باشم.
نیازی به پاسخش نبود ولی نوشت:«احساس خوبی نداشتم،کار خوبی کردید، خوشحالم»!!!!!
فکر کردم گاهی احترام زیادی به آدمها، چقدر آنها را در مورد خودشان به اشتباه می اندازد.
-------------------------
5-6 تا گردو را که داخل کیسه ی فریزر بود، از زیر لباس کار آبی رنگش که نشانی است از نیروی خدماتی بودنش، بیرون آورد و جلویم گرفت.
خانم ....، مال شماست. برای شما آوردم.
خودم را ذوق زده نشان دادم و چند بار تشکر کردم و گردوها را گرفتم.
فکر کردم گاهی فقط با کمی احترام به برخی دیگر از آدمها، چقدر عزیز می شویم برای آنها.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 22:30  توسط صبا
|
سايه ي رنگين
آنقدر رنگ سايه ات زياد و زيبا بود كه ماندم به رنگ كدامشان درآيم. سبز، آبي، سفيد، قرمز، بنفش، ... .
و چون همه ي رنگهاي سايه ات را دوست داشتم، رنگين كماني از رنگهاي سايه ات ساختم و خودم را با آن رنگ كردم.
سايه ي سنگين
گاهي سايه ام آنقدر سنگين مي شود كه توان سرپا ماندن را از من مي گيرد. گاهي سايه ام آنقدر سنگين مي شود كه توان نشستن را هم از من مي گيرد. گاهي سايه ام آنقدر سنگين مي شود كه توان نفس كشيدن را هم از من مي گيرد. به شكل جسدي در مي آيم و دنبال سايه ام كشيده مي شوم.
صبح سر پدرم غر زدم و حالا مثل چي! پشيمانم. گاهي به نظر مي آيد سنگيني سايه هايمان قدش را خميده است. گاهي به نظر مي رسد آنقدر خسته است كه توان ايستادنش نيست. ومن كه هميشه او را ايستاده ديده ام، چون نمي توانم تصور كنم، زندگي، با نشستن اش چه رنگي خواهد گرفت، مي ترسم.
------------------------------
ممنون مریم جان ! هدیه ات خیلی قشنگ بود.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 9:26  توسط صبا
|
به خاطر همه ی ملایمات،
و
به خاطر همه ی ناملایمات،
چرا که زندگی نشانم داده است،
که ترازوی تو با عدل می سنجد؛
و
زندگی، کم و زیادش، سفید و سیاهش،
در ترازوی عدل تو محک خورده است.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 20:28  توسط صبا
|
دروازه ی کاخ رمضان، امروز بسته خواهد شد.
کاخی که سفره ی پربرکت تر خدا برای میهمانان ویژه اش در آنجا گسترده بود.
حیف! که از وقتیکه وارد این کاخ شدم خود را با گل و بلبل و سنبل باغ اش سرگرم کردم.
امروز که ندا آمد موعد میهمانی ویژه به اتمام رسیده و عصر دروازه ی کاخ را می بندند و باید از کاخ خارج شویم؛ دیدم آنقدر سرگرم سرگرمی های باغ شدم که فراموش کردم برای چه به این میهمانی آمده ام.
صاحب میهمانی داخل کاخ منتظر میهمانانش بود، تا وارد شوند و بر سر خوان رحمت اش بنشینند و از با او بودن لذت ببرند.
و من جزو میهمانانی بودم که فقط از دروازه عبور کردیم و بدون اینکه لذت نزدیکی به صاحب میهمانی را درک کرده باشیم، حالا باید برگردیم.
امروز دروازه ی رحمت و برکت ویژه ی خدا برای ما مسلمانها بسته می شود.
باید به درها قناعت کنیم.
درها هنوز باز است و خداوند بخشنده ی مهربان، پذیرای بندگان.
کاخ را برای پیروان دیگر پیغام آوران خدا آماده می کنند. پیروان عیسی، موسی و ...
بعددوباره نوبت به ما خواهد رسید.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 15:7  توسط صبا
|
«در نظر آورید که چه مصیبت عظیمی است که میلیونها نفر بیکار یا بدون کار کافی باشند.
در هر روز چندین میلیون نفر ایشان به علت نداشتن کار به انحطاط کشیده می شوند و احترام به خویش و اعتقاد به خداوند در ایشان نابود می گردد. من پیام خدا را چه در برابر سگی که آنجا نشسته است بگذارم و چه در برابر میلیونها گرسنه ای که دیگر نوری در دیدگانشان باقی نمانده است و تنها خدا برای اینان نانشان است، فقط با فراهم ساختن امکان کاری شایسته و محترم برای ایشان می توان پیام خدا را در برابرشان قرار داد. خیلی زیبا و خوب است که وقتی ما صبحانه مفصل خورده ایم و دورنمای ناهار بهتری را در برابر خود داریم بنشینیم و از خدا سخن بگوییم؛ اما چگونه می توان با مردمی که در روز نمی توانند دو وعده غذا داشته باشند از خدا حرف زد؟ برای آنها خدا فقط به صورت نان و پنیر جلوه می کند.
برای مردمی گرسنه و بیکار، خدا فقط می تواند به صورت کاری که وعده ی نان و مزد را همراه داشته باشد، جلوه گر شود.»
مهاتما گاندی
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 19:5  توسط صبا
|
باید از مسیری که دو طرفش را دو دیوار نزدیک به هم احاطه کرده است عبور کنی. تا نصفه های راه را رفته ای، قلبت از تنگی مسیر می گیرد و درست زمانی که فکر می کنی قلبت از تپش ایستاده است، پدرت برای خوردن سحری بیدارت می کند.
تنگی مسیر و قلبت را فراموش می کنی. در تمام طول سحر، کودکی که تمام غصه های کوچکش در ته خورجین پدر بزرگ از درخت انجیری آویزان است، همراهی ات می کند.
هنگام خوردن سحری، صدای برخورد قاشق پدر بزرگ با نمک سنگی داخل آب دوغ خیاری که آبش را پدربزرگ از چشمه ی بالای باغ اش آورده و خیارش را از بستان ته باغ چیده است، تو را یاد شیرین ترین روزهای زندگی ات می اندازد.
در بین دو نوه، سلطان تو بودی به یمن وجود فرمانده ی عدالت گستر و سرباز گوش به فرمانش.
دو کاسه و سه قاشق، تمام وسایل آشپزخانه ی کلبه ی اول باغ پدربزرگ بود. یک کاسه و یک قاشق همیشه برای من. دو قاشق، یکی برای پدربزرگ و دیگری برای سرباز گوش به فرمانش، در مقابل تعهدی که از فرمانده می گرفت برای جبران این نقیصه در تابستان سال آینده.
برای تصاحب کاسه و قاشق، دوباره جنگ بین من و سرباز، قبل از شروع، با پا درمیانی فرمانده، اما! به نفع سرباز تمام شد.
کاسه و قاشق دوباره به من رسید!
و شیرینی هم کاسه بودن با پدربزرگ به سرباز.
خدا پدربزرگ را بیامرزد.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 18:9  توسط صبا
|
گاهی وقتها وقتی در مورد موضوعی بی محابا وارد میشم و ابراز عقیده می کنم؛ برادرم می زنه تو ذوقم و با حالتی که نمیشه تشخیص داد جمله اش خبری است یا سئوالی میگه " عقل کل شدی!؟"
و من میگم (البته تو دلم) نه. عقل کل نشدم فقط خواستم بگم که من هم می تونم علیرغم قرار گرفتم در طبقه ی ضعیفه ها، اطلاعاتی برابر و گاهی بیشتر از شما آقایان داشته باشم.
راستش رو بخواین امروز بعد از کلی فکر کردن در مورد موضوع حقوق زنان و خانواده که این روزها بحث داغ مجلس بود و بعضی از آقایان هم نمی توانستند بدون پنهان کردن خوشحالی شان، در مورد این موضوع صحبت کنند، یکدفعه احساس عقل کل بودن به من دست داد. با خودم فکر کردم هیچ کدام از گروههایی که در مورد حقوق زنان (به نفع یا به ضرر زنان از دیدگاه خودشان) بحث و جدل می کنند نمی دانند که هم اکنون هر دوی آنها امروز در جهت دو بار"منافع زنان" و یک بار"هلاکت مردان" و فردا دو بار "هلاکت زنان" و یک بار"منافع مردان" در حرکت اند.
مردان، آزاد رفتند و آمدند و هر جا که منافعشان به خطر افتاد به جای فکر از زور بازویشان برای رسیدن به مقاصدشان استفاده کردند.
و زنان چون زور بازو نداشتند تبدیل شدند به ضعیفه هایی که مدتی کوتاه از عمر خود را باید در کنج خانه ی پدر و مدتی طولانی از آنرا باید در کنج خانه ی شوهر سپری می کردند تا راهی قبرستان شوند.
مردان در این مدت به زور بازویشان نازیدند و ریشه ی فکر در وجودشان خشکید.
زنان که عزلت گزیدند و گوشه نشین اجباری خانه ی پدر و شوهر شدند، چون زور بازو نداشتند، تنها راه نجات خود را در پیاده کردن حیله و نیرنگ یافتند. نشستند و به راههای مختلف آن فکر کردند. خلوت خانه و گوشه ی عزلت شد کلاس درس حیله و نیرنگ.
مردان، غافل از دامی که خود فرصت بافتنش را به زنان داده بودند، هنوز داشتند به زور بازویشان می نازیدند که یک روز از آخرین شبی که آنرا به کار گرفته بودند از خواب بیدار شدند و دیدند در دامی گرفتار شده اند که هیچ راه فراری از آن ندارند.
من زنم یک زن ایرانی که قرنهاست در زیر فشار زور بازوی تو خیال آزادی بافته ام برای خودم و در خلوت خانه ات دامی برای تو!
دوران حاکمیت نوع تو بر نوع من تمام شده است. دست و پا نزن برای برگرداندن روزهایی که هم برای تو و هم برای من تمام شده است. تهدید کارساز نیست. اینکه با اجازه یا بدون اجازه ی من زنی دیگر اختیار کنی یا نه، دیگر کارساز نیست. آرامش خانه ات را در جا و چیزی دیگر بجوی که من دیگر به کنج خانه برنخواهم گشت، گر چه می دانم بخشی از آسایش و راحتی نوع من در آنجاست.
خانه و مطبخ هدیه ی من در این عصر به توست.
روزی در گذشته های نه چندان دور، مردان آزاد بودند و ما زنان فکر می کردیم که ظلمشان دامن ما را گرفته است.
و امروز ما زنان که تازه از کنج عزلت به در آمده ایم فکر می کنیم که آزادیم، و در حالی که ظلم مان دامن مردان را گرفته است در حال سوختن هستیم!!.
من عقل کل می گویم باید صلح کرد. آتش را با آتش جواب دادن خوب نیست. هم دودمان مرا به باد خواهد داد و هم دودمان تو را.
مردان مجلس گرفتار دامند و خشمگین. کینه دارند از زنان. می خواهند انتقام بگیرند. شما مردان خارج از مجلس به هوش باشید که در این عصر، زن چه یکی باشد علنی و چه 10 تا باشد پنهانی، همه هم قسم اند برای درست کردن یک بریانی!!!
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 21:41  توسط صبا
|